آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

سه شنبه29دی94

این روزهای ما می گذرد کمی سخت. نوپایی پسرمان  و کنجکاوی های پسرانه اش، حس بزرگی دخترکمان که سعی می کند برای برادرش مادری کند و این دو در تضاد و بیشتر زمان به کشمکش. پسرکمان دامنه لغاتشان گسترده شده اند: دلا:سلام الو به:الله اکبر توپ، آپو،آجی دندان های آسیاب بالا هم زده اند بیرون. تقریباً هر دو هفته یه بار و هر دفعه هم به دلیلی باید بریم دکتر یعنی کلاً با دکتر قرارداد داریم . یه روزم مجبور شدم به خاطر قی چشماش که البته دیگر خوب شده بود و مهد هم دیگه می خواست خیلی بگه ما رعایت می کنیم و البته بماند که هر وقت به ما میرسه رعایتش می گیره مجبور شدم علی رو بیارم اداره و اونم خودش برنامه ای بود. تنهایی در ا...
29 دی 1394

یکشنبه20دی(تولد درخانه 94)

با اینکه گفته بودم تولدی در خانه از آن جهت که چیدمان خانه در حالت کوچ بسر میبرد، نمی گیرم. اما باز نشد و مهمانی جهت تولد دخترکمان برپا کردیم. صبح پنج شنبه از ساعت تقریباً 5/5بیدار شدم و بماند هم که علی کوچولو نیز از همان ساعات اولیه صبح همراه بنده شدند. به هر طریقی بود تا قبل اومدن باباجون اینا شام رو درست کردم.(خورشت قیمه بادمجان، مرغ شکمپر، سالاد سیب زمینی و مرغ و سالاد کاهو و سبزی و باقی مخلفات) لازم به ذکر می باشد که برای مرغم دونه انار نداشتم  و دایی جان بهزاد زحمت کشید برام با پیک فرستاد. باباجون اینا هم زودتر اومدند و مامان جون تو گردگیری و باباجون تو جابه جایی کمک کردند. شب خوبی بود هر چند خسته ش...
20 دی 1394

شنبه12دی94(اندراحوالات آخر هفته)

                                                 آخر هفته پیش گلستانی بود برای خودش. آلودگی هوا و سرفه های علی، کار اداره و تعطیلی مهد و غرغرهای عوامل مهد به خاطر حفظ کردن جبهه  اداره و از طرفی دیگه دندان های آسیاب علی که دراین گیرودار در حال جلوس کردن بودن و ایشان هم بسان کوالا و چون چسب رازی به آغوش بنده چسبیده بودند. کماکان و هنوز نیز درگیرن و امروز صبح نیز به زور از بنده رها شدند. ...
12 دی 1394
1